تبلیغات
خاتون شرقی - داستان من
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : گلناز گلشن
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خاتون شرقی
خا تون شرقی چه باتاج چه بدون تاج خاتون خواهد ماند .




این داستان من است برای هرکسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روز های بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند،از خواب عمیقی بر خاستم و دریافتم که همه ی نقابهایم دزدیده شده است؛آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزد ها!دزدها!دزد های لعنتی!
مردها و زن ها به من می خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند وبه سوی خانه هایشان گریختند.
چون به میدان شهر رسیدم؛ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود،فریاد بر آورد:
ای مردم!این مرد دیوانه است!
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید،پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:
مبارک باد!مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیده اند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند ؛زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند،می کوشند تا ما را به بندگی کشند. اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد.
(جبران خلیل جبران)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 مرداد 1389 :: نویسنده : گلناز گلشن
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.